حسینحسین، تا این لحظه: 23 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

قصه های من و پسرم

"دنیای من"

من دنیا را برای تو شاد می خواستم بدون ذره ای اندوه دلم می خواست درست مثل وقتی در آغوشم می گرفتمت و از شیره جانم به تو می نوشاندم یا وقتی دستهای کوچکت را می گرفتم وتوبراییم می خندیدی وقتی صورت ماهت رامی بوسیدم وتمام لذت دنیا مال من بود وقتی.....عزیز دلم من هزارخاطره دارم از هزار روزی که باتو بودم تو الان ده ساله ای و از این ده سال هشت سال مال من بودی در کنار من مثل گرانبها ترین گوهر دنیا تو٢٨٨٠روز کنارمن بودی و حالا دو سال است که از تو دورم هرشب با خاطرات تو می خوابم و هر روز با یاد تو بیدار میشوم درست است گوهر گرانبهای من را دزدیدن ولی مطمئنم به زودی کنار من خواهی بود آنوقت درست مثل قدیما با شادی کنارهم زندگی خواهیم کرد من منتظرم با همه وجود...
10 آبان 1391

"باید قوی باشی"

عزیزدلم امروز جمعه عید قربان بود ساعت 12 بود که زنگ زدی صدای قشنگت دلم رو لرزوند وقتی اومدی من و تو وماءده (دوستم )رفتیم پارک نهارخوردیم فوتبال بازی کردیم وبعدش به پیشنهاد تو سوارچرخ و فلک شدیم موقع برگشتن سی دی خریدیم و اومدیم خونه ساعت تقریبا دو بود برات انار اوردم و شیرینی و سی دی دیدیم و خوردیم از پنج شنبه اومده بودی اصفهان ولی بابای نامردت امروز جمعه آورده بودت و ساعت 4 هم میومد دنبالت سرساعت زنگ زد دوباره به گریه افتادی بغلت کردم باید قوی باشی عزیزم ازش نترس حرفات رو بهشون بگو آخرش نتیجه کارش رو میبینه تو برمی گردی پیشم وقت رفتن نگاهت رو ازم نمی گرفتی تا دم ماشین اومدم منم منتظرت می مونم عزیزم تا هر وقت که برگردی .نمیدونم 36...
5 آبان 1391
1